آوای فاخته

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

آوای فاخته

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

...سلام

اینجا می نویسم چون ناشناسم و مثل این می مونه که یه عالمه شنونده بی غرض دارم

وقتی بچه بودم چون همیشه نمره هام بیست می شد همیشه به عنوان جایزه عضو کانون پرورش فکری بودم ... ماهانه هفت هشت تا کتاب با پست برام میومد ... یه روز یه کتاب اومد که اسمش فاخته تنها بود... روی کتاب عکس یه پرنده قشنگ بود با چشمهای درشت به رنگ خاکستری و بنفش.. قصه یه فاخته بود که صدای قشنگی داشت ولی خیلی تنها بود... از صبح تا شب پرواز می کرد و آواز می خوند ... محتوای آوازش هم این بود که کی میاد با من دوست بشه و هیچ وقت هم جوابی نمی گرفت ... یه روز بعد از مدتها که پرواز کرده بود وقتی خسته و وا رفته نشست رو شاخه درخت دید که یه شاپرک نفس زنان کنارش نشست ... حیوونکی اونقدر خسته بود که حتی نمی تونست خودشو نگه داره ... انگار داشت نفس های آخرشو می کشید... فاخته ازش پرسید کی هستی ؟ چی شده ؟ شاپرک گفت : من تمام این روزها که تو پرواز می کردی و آواز می خوندی دنبالت بودم می خواستم بهت بگم که من حاضرم باهات دوست بشم ولی تو خیلی تند پرواز می کردی و اونقدر گرم آواز بودی که صدای منو نمی شنیدی....! فاخته با تعجب بهش نگاه می کنه .. باورش نمی شه یکی بالا خره هست که می خواد باهاش دوست شه... می گه خوب حالا که بهم رسیدیم... شاپرک یه نفس عمیق می کشه و می گه دیر شده من مثل تو اونقدر توان ندارم که این همه پرواز کنم و به دنبال تو من همه نیرومو مصرف کردم ... دیگه از عمر من چیز زیادی نمونده ... بعد یه بار دیگه نفس می کشه وبرای آخرین بار به فاخته نگاه می کنه............. هنوز اگر کسی تو جنگل صدای فاخته رو بشنوه زیبایی روح نوازشو با همه وجودش حس می کنه ... صدایی که حسرت لحظه هارو در متن خودش به عزا نشسته ... رنگهای شاپرک زیر و بم آواز فاخته است ... و

و من که امروز نمی دونم چم شده .. نمی دونم تنهایی فاخته به یادم اومده یا غم و درد شاپرک ؟ ای ... ای .. ای