-
دلم تنگه!
جمعه 13 اردیبهشتماه سال 1387 03:24
باز عاشق شدم! باز غصه دارم ! باز دلم گریه می خواد! دو روز دیگه از پیش من می ره ! و من می دونم که همه چیز تموم میشه!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 فروردینماه سال 1387 13:11
اول صبحی دو تا سیگار کشیدم... دیشب هم خوب نخوابیدم... نمی دونم چرا همیشه یه اشتباه دو هزار بار تکرار میکنم... نمی دونم چرا هر بار فکر می کنم که شاید این بار چیزی تغییر کرده باشه... که شاید این بار بتونم با خیال راحت دوست داشته باشم و دوست داشته بشم... دیشب خیلی به هم بر خورد... نمی تونستم بپذیرم که جلوی چشم من با کس...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 بهمنماه سال 1385 10:31
من این مطالب رو به یاد دوستی اینجا می نویسم که شاید اصلا اطلاعی از اینجا نداشته باشه و اینارو هم نخونه ... دوست من دستاشو کرده بود توی جیبش و داشت باری به هر جهت زندگیشو می کرد که یه دفعه همهمعادلاتش به هم خورد و از اونجایی که پیش بینی نکرده بود که یک درصد هم احتمال داره اتفاقات جور دیگه ای رخ بدن در مقابل طوفان بی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 دیماه سال 1385 15:56
من نمی دونم اصلا چرا دلم می خواد این حرفهامو اینجا بنویسم ... شاید واسه این که اگر ننویسم مدام تو ذهنم برا خودم حرف می زنم و این باعث می شه که از کارو زندگی بیفتم یا یه پاکت سیگار بکشم و .... من نمی فهمم چه فرقی با بقیه دختر ها می کنم که همه کارهام با اونا فرق داره ... الان دلم می خواد راجع به این بنویسم که برای من...
-
....
پنجشنبه 7 دیماه سال 1385 01:45
خیلی بده که آدم یه نفرواشتباهی جدی گرفته باشه و احساس کرده باشه که شاید بتونه بهش کمک کنه ... حالا به هر دلیلی و این کارم انجام داده باشه بدون اینکه قصدش آویزون شدن به اونیارو باشه و بعد در یه شرایط بد بفهمه که این کارش دست آویزی بوده برای مسخره شدن و خندیدن ... راستش احساس می کنی که خیلی اشتباه کردی.. یه جوری فکر می...
-
دوستان...
دوشنبه 4 دیماه سال 1385 00:29
حدود دو سال و اندی پیش وقتی ماجرای عاشقانه من با پسری به طرز غیر قابل باوری برای خودم ... به انتها رسید در اوج افسردگی و نداشتن اعتماد به نفس و این جور چیزها در حالی که برای جلوگیری از سقوط به ته چاه فقط به یه دست آویزی به اندازه یه کف دست احتیاج داشتم به دوستانی رو انداختم که ۴ سال از بهترین سالهای دانشکده رو با...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 دیماه سال 1385 00:05
عجب شبی بود امشب .... شراب قرمز و سیگار و نوازش های مستانه ... و نگاهی که من در میان دود سیگار های فراوان نا غافل شکار کردم ... هر چند این نگاه مدتی هست که منو غافلگیر می کنه ...ولی چرا دروغ نمی دونم دنبال چی می گرده که به آرامی و در خفا همیشه در پس پرده دود منو شکار می کنه و خیره می مونه ... می خوای چه چیزیو در من...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 دیماه سال 1385 11:25
سرمای بدی خوردم ... همه بدنم درد می کنه ... اوضاع روحیمم اصلا خوب نیست ... بیشتر از هر وقت دیگه ای تو زندگیم دلم می خواد فرار کنم .. ولی بد بختی اینجاست که حتی نمی دونم به کجا دلم می خواد فرار کنم ... همه کارهام رو هم تلنبار شده و من اصلا انگیزه ای ندارم که کاریو دست بگیرم و تموم کنم ... پوچی همه زندگیمو در هم پیچیده...
-
....
شنبه 25 آذرماه سال 1385 16:03
.... این روزها همه چیز خیلی شلوغ و در هم بر هم شده ... معادله هام به هم خورده ... نمی دونم کاریو که شروع کردم عاقبتش کجاست ؟ اصلا درسته یا غلط... اینو می دونم که شاید یه سال پیش اگرخودم می شنیدم که یه نفر این کارها رو کرده راجع بهش خیلی بد فکر می کردم ... حالا نمی دونم خو ب و بد خودم چیه ؟.... خیلی سعی می کنم بگم به...
-
صورتی و خاکستری...
جمعه 10 آذرماه سال 1385 13:04
... تصور کن ... یه لباس خواب صورتی تنت کردی.. یه اشارپ آبی انداختی رو شونه هات ... خیلی وقته که از خواب بیدار شدی... شایدم اصلا خوابت نبرده بوده ... فقط اداشو در آورده بودی... تو در خواب عمیقی ... پشت بند مستی....نیمه عریان... و صدای خرناست تنها صداییه که آرامش تاریک روشن سحرو می شکنه ... پشت پنجره می ایستی و به حیاط...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1385 21:46
دوست داشتن گناهی است که عقوبتی بس سنگین دارد ومن نا توان تر از آنم که کاخ را پا بر جای بگذارم ... بگذار و برو ...آی آدم ها ... آی آدم ها ... آی آدم ها ...صدای مرا می شنوید ...؟ نه ... عمری است که من دست در جیبهایم فرو برده ام ... در این مه و باران.... نازک آرای تن گلی که به جانش کاشتم .... ای دریغ....دستها می سایم ......
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 آذرماه سال 1385 23:52
امشب فیلمی دیدم به اسم فرانکی و جانی...خیلی روم اثر گذاشت . بعدش حال عجیبی داشتم ... خودمو تو فیلم می دیدم .. زندگیمو ... نا کامی هامو ... نا امیدی هامو ..تنهاییمو ... و راه حل افلاطونی فیلم منو اذیت می کرد ... «یه وقتی در یه جایی یکی هست که سهم تو! »... این تصور خیلی احمقانه ایه .. یه جور ساده انگاری بی نتیجه ... من...
-
...سلام
سهشنبه 30 آبانماه سال 1385 22:34
اینجا می نویسم چون ناشناسم و مثل این می مونه که یه عالمه شنونده بی غرض دارم وقتی بچه بودم چون همیشه نمره هام بیست می شد همیشه به عنوان جایزه عضو کانون پرورش فکری بودم ... ماهانه هفت هشت تا کتاب با پست برام میومد ... یه روز یه کتاب اومد که اسمش فاخته تنها بود... روی کتاب عکس یه پرنده قشنگ بود با چشمهای درشت به رنگ...