....
این روزها همه چیز خیلی شلوغ و در هم بر هم شده ... معادله هام به هم خورده ... نمی دونم کاریو که شروع کردم عاقبتش کجاست ؟ اصلا درسته یا غلط... اینو می دونم که شاید یه سال پیش اگرخودم می شنیدم که یه نفر این کارها رو کرده راجع بهش خیلی بد فکر می کردم ... حالا نمی دونم خو ب و بد خودم چیه ؟....
خیلی سعی می کنم بگم به تخمم... ولی به خودم که نمی تونم دروغ بگم ... بی تفاوت نیست برام ... دارم احساس مشابهیو که قبلاداشتم تجربه می کنم ... حس تلخ سر خوردگی.... مثل اینکه فکر می کردم این طوری نخواهد بود... در حالی که هست ...و من دوباره از خودم می پرسم مگر من مر تکب چه اشتباهی می شم ... که همیشه سناریو یه چیز مشابه که تکرار می شه و من با همه تلاشی که می کنم تا جلوشو بگیرم باز هم دچارش می شم ... از این طرف می شنوم که خیلی زیادم و ازون طرف فقط ....اینجا جاییه که بغض نه تنها کلاممو بلکه نوشتارمو هم قطع می کنه ... به خودم می گم اشتباه تو در شروع کردنه ... اصلانباید شروع کنی ... ولی هیچ وقت موفق نمی شم ...چی کار کنم ... نمیدونم .... سیگارو قهوه فقط منو ازونی که هستم بدتر می کنه ...اصلا دیگه نمی دونم چی برام مهمه چی نیست ... چه قدر دلم می خواد تنها باشم .... راستش هم ازین که تنها باشم می ترسم هم از این که نباشم ... با این همه پارادوکس تو زندگیم چی کار کنم ...
این بغض و به خصوص هروقت که یه جایی قرار می گیرم که تنهاییم خیلی واضحه بیشتر از هر وقت دیگه حس می کنم... با تو برای این شروع کردم که بیزارشده بودم از این که هر وقت غروب از جایی بر می گردم هیچ کس منتظرم نباشه ...به خصوص اونجا میوون اونهمه هم جنس... که هر کدوم یه مجنون داشتن و دیدنشون تو دلم تنهاییو صد چندان می کرد .... و با تو به این علت شروع کردم که دلم می خواست به خودم بقبو لو نم که به جز تو دیگرانی هم هستن که خیلی بهترن و حداقل منو به خاطر اونچه هستم سرزنش نمی کنن... ولی مسخره اینجاست که با وجود همه تفاوت هایی که در ظاهر زندگیتون دیده می شد باطنا درست مثل هم رفتار کردید ... با یه سناریو مشابه...واین سناریومشابهباعث می شه که من اصلا توانایی اینو نداشه باشمکه ادامه بدم ... برم جلو .... مثل اینکهبه پاهاموزنه ده تنی بستن .... خیلی خسته ام ... خیلی ....
... تصور کن ... یه لباس خواب صورتی تنت کردی.. یه اشارپ آبی انداختی رو شونه هات ... خیلی وقته که از خواب بیدار شدی... شایدم اصلا خوابت نبرده بوده ... فقط اداشو در آورده بودی... تو در خواب عمیقی ... پشت بند مستی....نیمه عریان... و صدای خرناست تنها صداییه که آرامش تاریک روشن سحرو می شکنه ... پشت پنجره می ایستی و به حیاط نگاه می کنی... به درخت خرمالوی تو حیاط که پر از میوه است و آروم با نسیم می رقصه... یه سیگار بین انگشتهات می گیری و دودشو آروم آروم بیرون می دی...فقط صدای نفس من میاد و صدای خرناس تو که نشان تنگی نفسته .... و من به او نی فکر می کنم که مثل بختک افتاده روی من و نه فقط اون که خیلی های دیگه .... یه دفعه ساعت زنگ می زنه و خیال تو رو به هم می زنه ... خیال آبی صورتی خاکستری تو رو ...سیگارتو خاموش می کنی و از پشت پنجره میری... درخت خرمالو دلش برات تنگ می شه....تکمه ضبط فشار می دی .... شروع می کنه به خوندن ...
رقصم گرفته بود ... پیرانه سر ... دیوانه وار ...تنها ...تنها...رقصیدم... رقصم گرفته بود ... مثل درختکی در باد... آنجا کسی نبود... غیر از منو خیالو تنهایی...
دوست داشتن گناهی است که عقوبتی بس سنگین دارد ومن نا توان تر از آنم که کاخ را پا بر جای بگذارم ... بگذار و برو ...آی آدم ها ... آی آدم ها ... آی آدم ها ...صدای مرا می شنوید ...؟ نه ... عمری است که من دست در جیبهایم فرو برده ام ... در این مه و باران.... نازک آرای تن گلی که به جانش کاشتم .... ای دریغ....دستها می سایم ... تا دری بگشایم .... اشک ... اشک ... اشک ... و ...پشت پر چین هراس....چشمه ساری زلال...
راه گم کرده ام ... مددی می خواهم ... مدد... در این مه و باران .... من درکوچه پس کوچه ها آواره ام ...آی آدم ها ... یکشب درون قایق دلتنگ خوانده اند آنچنان که من هنوز هیبت دریا را در خواب می بینم...
من جنگیدن نمیدانم ... امشب من بس خرابم ... ای نگار من تو از کدام سو بر می آیی.... چه می خواهی ؟ .... من نا توان تر از آنم که بمانم... به کدام سو؟ نمی دانم ....
ساعات واپسین نزدیک است.... اشکها یم هم چون الماس .... نه ... هم چون یاقوت ... خونین اند...
کثافت اونقدر از سر و روی همه بالا رفته که دیگه راه فراری نمونده .. تو هم باید توش فرو بری ... مگه تا کی می تونی دور بمونی ... نمایش هم چنان ادامه داره ... کاش منو می دیدی ... افسوس که خیلی دیر شده .... دیگه بریدم ... من در خودم مردم ... من در تو مردم ... من در ابری از دود و آه مدفون شدم... و تو هر گز اونور پرچینونمی بینی ...تنگ غروبه ... آره تنگه غروبه ... و چه عبث بود ... اصلا خوب بود که ببینی؟... اگه می دیدی می فهمیدی؟... فکر نمی کنم... رقصم گرفته بود ... پیرانه سر... دیوانه وار... تنها... رقصیدم...
آنکه می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی است...
خنیاگر غمگینی است که آوازش را.... از دست داده است
عشق راای کاش... زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش... زبان سخن بود
....
امشب حتی اشک هم بی فایده است