امشب فیلمی دیدم به اسم فرانکی و جانی...خیلی روم اثر گذاشت . بعدش حال عجیبی داشتم ... خودمو تو فیلم می دیدم .. زندگیمو ... نا کامی هامو ... نا امیدی هامو ..تنهاییمو ... و راه حل افلاطونی فیلم منو اذیت می کرد ... «یه وقتی در یه جایی یکی هست که سهم تو! »... این تصور خیلی احمقانه ایه .. یه جور ساده انگاری بی نتیجه ... من فکر می کنم همه ما زنها تو زندگیمون حداقل یه بار فریب این راه حل افلاطونی رو خوردیم که یه زمانی فکر کردیم "oh this is the right one in my dreams " و در نهایت حماقت تصمیم گرفتیم که رابطه مونو باهاش شروع کنیم و به قول یکی از دوستام درست وقتی حس می کنیم که زندگی می تونه قشنگ باشه ومن می تونم آرامش داشته باشم طرف ازت می ترسه و فکرمی کنه که چون در مقابل تو باید متعهد باشه و دیگه ازاد نیست تو رو ترک می کنه و باز همون آش و همون کاسه .... تنهایی ... تنهایی... غروب هایی که به تنهایی فیلم می بینی ... به تنهایی قهوه می خوری و به تازگی به تنهایی سیگار می شی و ازخودت می پرسی چرا سناریو همیشه برای تو یه شکله ؟ مگه چه عیبی داره که آدم وقتی از سر کارش بر می گرده خونه یکیو داشته باشه که باهاش حرف بزنه وبهش بگه آروم باش... نمی دونم شاید این حرفها با اصول روشنفکری ومدرنیته مغایر باشه... شاید اگه اینارو بخونی بهم بخندی ... شاید فکرکنی اه باز این دخترها به این احساست فکر می کنن ... شاید حرفهات درست باشه ولی هم من تو زندگیم خوشحال نیستم هم تو ... هم من تنهام .. هم تو .... هم همه ما ... نمی دونم تو که می گی تو زندگی تجربهزیسته زیاد داری چه جوری زندگی می کنی ...ظاهرا بهت خوش می گذره ولی من اونقدر خودم نقاب می زنم که بتونم احتمال بدم تو هم نقاب داری ... و تازه تو اینور ماجرایی نه اونورو من نمی دونم که اونور چی می گه ...دلم نمی خواد وقتی ۳۶ سالم می شه شبهای جمعه رو و شایدم یه شنبه رو تنها قهوه بخورم و فیلم ببینم .... چیزی که همین الان هم از انجام دادنش بیزارم ... اما من راه دیگه ای ندارم ... یه بار به یکی ازدوستام گفتم من از تنهایی بدم میاد هیچ وقت هم بهش عادت نمی کنم ...هر گوهی که بگی می خورم بلکه تنها نمونم بازهم تنهام... خنده تلخی کرد ... و به رانندگیش ادامه داد... احتمالا با من موافق بود ... ولی ما به دو زبان بیگانه حرف می زدیم ..خیلی خسته ام ... خیلی ... گاهی شک می کنم که راهو درست اومدم یانه ... شاید این تنهایی تاوانیه که به خاطر راه متفاوتی که تو جامعه ما غلط به حساب میاد می پردازم ... شاید هم نه ... آسمون همه جا همین رنگه چون آدمها فرق ندارن ...دیگه حوصله ندارم بنویسم ... من اونقدر با خودم حرف می زنم که گاهی از وراجی خودم سردردمی گیرم و باید کدیین بخورم ... امشب هم ازون شباست ... دلت خواست این فیلمو ببین ... حرفتو هم هست هر چند که به زبون مریخی حرف می زنی...