آوای فاخته

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

آوای فاخته

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

سرمای بدی خوردم ... همه بدنم درد می کنه ... اوضاع روحیمم اصلا خوب نیست ... بیشتر از هر وقت دیگه ای تو زندگیم دلم می خواد فرار کنم .. ولی بد بختی اینجاست که حتی نمی دونم به کجا دلم می خواد فرار کنم ... همه کارهام رو هم تلنبار شده و من اصلا انگیزه ای ندارم که کاریو دست بگیرم و تموم کنم ... پوچی همه زندگیمو در هم پیچیده ... از دست همه خسته ام ... مشکلات خونواده زندگی منو هم داغون کرده .... کاش کوتاه میومدن و می رفتن پی کار خودشون ... از دیدن قیافه هایی که ازم انتظار دارن یه کاری براشون انجام بدم خسته شدم ...راستشو بخوای اصلا ته دلم به تو علاقه ای ندارم که حتی باهات حرف بزنم ... مکالمات ما شده یه طرفه ... تو از من می گی و من می شنوم ... ولی نه صدای تو رو ... همه صداهاییو که تو این سالها شنیدم و عبث بودن ... می دونی چرا ؟ همه اون صداها به من می گفتن با ما حرف بزن ولی درست وقتی که می خواستم شروع کنم به حرف زدن می دیدم که شنونده ای از اول وجود نداشته و اصلا چیزی از من براش حتی قابل توجه هم نبوده .... واسه همینه که دلم نمی خواد باهات حرف بزنم ... تو هم شنونده نیستی ... درست مثل بقیه ... ای کاش اونقدر قوی می شدم که با خودم حرف بزنم بدون همه ازدحام بیرونی .... من نمی خوام کسی ازم حمایت کنه ... من دلم می خواد یکی با من قسمت کنه ...و بذاره منم باهاش قسمت کنم .... همه اون چیزهاییو که در وجودم بر هم انباشته شده ... گاهی دلم برای معصومیت پیش از اون ما جرا تنگ می شه ... یه زمانی وقتی کسی یه گوشه می نشست و آروم آروم با خودش فکر می کرد من از خودم می پرسیدم پس چرا من هیچیم نیست ؟ چرا هیچ چی منو به خودش مشغول نکرده ... حالا حسرت اون وقتا رو می خورم .... و این خلا عاطفی که هر چه قدر تلاش می کنم نابود نمی شه ... بالعکس مدام مثل سیاه چال فضایی زیر پام باز تر می شه و همه چیزو در خودش فرو می بره .... دیگه نمی خوام این خلا پر بشه ... می خوام یاد بگیرم چه طوری نابودش کنم ... همین ...
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد