آوای فاخته

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

آوای فاخته

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

عجب شبی بود امشب .... شراب قرمز و سیگار و نوازش های  مستانه ... و نگاهی که من در میان دود سیگار های فراوان نا غافل شکار کردم ... هر چند این نگاه مدتی هست که منو غافلگیر می کنه ...ولی چرا دروغ نمی دونم دنبال چی می گرده که به آرامی و در خفا همیشه در پس پرده دود منو شکار می کنه و خیره  می مونه ... می خوای چه چیزیو در من پیدا کنی ... از خودم بپرس ... این همه غرور و مردانگی به چه کارت میاد ...؟ اصلا چرا هستی ... من بازم دلم می خواد از تو قایم شم ... بیشتر از هر کس دیگه ... می ترسم ... چون غافلگیرم می کنی ... شک توم می ندازی ... اگه سنگینی نگاهتو درست درک کرده باشم خطرناکی برام ...

سرمای بدی خوردم ... همه بدنم درد می کنه ... اوضاع روحیمم اصلا خوب نیست ... بیشتر از هر وقت دیگه ای تو زندگیم دلم می خواد فرار کنم .. ولی بد بختی اینجاست که حتی نمی دونم به کجا دلم می خواد فرار کنم ... همه کارهام رو هم تلنبار شده و من اصلا انگیزه ای ندارم که کاریو دست بگیرم و تموم کنم ... پوچی همه زندگیمو در هم پیچیده ... از دست همه خسته ام ... مشکلات خونواده زندگی منو هم داغون کرده .... کاش کوتاه میومدن و می رفتن پی کار خودشون ... از دیدن قیافه هایی که ازم انتظار دارن یه کاری براشون انجام بدم خسته شدم ...راستشو بخوای اصلا ته دلم به تو علاقه ای ندارم که حتی باهات حرف بزنم ... مکالمات ما شده یه طرفه ... تو از من می گی و من می شنوم ... ولی نه صدای تو رو ... همه صداهاییو که تو این سالها شنیدم و عبث بودن ... می دونی چرا ؟ همه اون صداها به من می گفتن با ما حرف بزن ولی درست وقتی که می خواستم شروع کنم به حرف زدن می دیدم که شنونده ای از اول وجود نداشته و اصلا چیزی از من براش حتی قابل توجه هم نبوده .... واسه همینه که دلم نمی خواد باهات حرف بزنم ... تو هم شنونده نیستی ... درست مثل بقیه ... ای کاش اونقدر قوی می شدم که با خودم حرف بزنم بدون همه ازدحام بیرونی .... من نمی خوام کسی ازم حمایت کنه ... من دلم می خواد یکی با من قسمت کنه ...و بذاره منم باهاش قسمت کنم .... همه اون چیزهاییو که در وجودم بر هم انباشته شده ... گاهی دلم برای معصومیت پیش از اون ما جرا تنگ می شه ... یه زمانی وقتی کسی یه گوشه می نشست و آروم آروم با خودش فکر می کرد من از خودم می پرسیدم پس چرا من هیچیم نیست ؟ چرا هیچ چی منو به خودش مشغول نکرده ... حالا حسرت اون وقتا رو می خورم .... و این خلا عاطفی که هر چه قدر تلاش می کنم نابود نمی شه ... بالعکس مدام مثل سیاه چال فضایی زیر پام باز تر می شه و همه چیزو در خودش فرو می بره .... دیگه نمی خوام این خلا پر بشه ... می خوام یاد بگیرم چه طوری نابودش کنم ... همین ...

....

....

این روزها همه چیز خیلی شلوغ و در هم بر هم شده ... معادله هام به هم خورده ... نمی دونم  کاریو که شروع کردم عاقبتش کجاست ؟ اصلا درسته یا غلط... اینو می دونم که شاید یه سال پیش اگرخودم می شنیدم که یه نفر این کارها رو کرده راجع بهش خیلی بد فکر می کردم ... حالا نمی دونم خو ب و بد خودم چیه ؟....

خیلی سعی می کنم بگم به تخمم... ولی به خودم که نمی تونم دروغ بگم ... بی تفاوت نیست برام ... دارم احساس مشابهیو که قبلاداشتم تجربه می کنم ... حس تلخ سر خوردگی.... مثل اینکه فکر می کردم این طوری نخواهد بود... در حالی که هست ...و من دوباره از خودم می پرسم مگر من مر تکب چه اشتباهی می شم ... که همیشه سناریو یه چیز مشابه که تکرار می شه و من با همه تلاشی که می کنم تا جلوشو بگیرم باز هم دچارش می شم ... از این طرف می شنوم که خیلی زیادم و ازون طرف فقط ....اینجا جاییه که بغض نه تنها کلاممو بلکه نوشتارمو هم قطع می کنه ... به خودم می گم اشتباه تو در شروع کردنه ... اصلانباید شروع کنی ... ولی هیچ وقت موفق نمی شم ...چی کار کنم ... نمیدونم .... سیگارو قهوه فقط منو ازونی که هستم بدتر می کنه ...اصلا دیگه نمی دونم چی برام مهمه چی نیست ... چه قدر دلم می خواد تنها باشم .... راستش هم ازین که تنها باشم می ترسم هم از این که نباشم ... با این همه پارادوکس تو زندگیم چی کار کنم ...

این بغض و به خصوص هروقت که یه جایی قرار می گیرم که تنهاییم خیلی واضحه بیشتر از هر وقت دیگه حس می کنم... با تو برای این شروع کردم که بیزارشده بودم از این که هر وقت غروب از جایی بر می گردم هیچ کس منتظرم نباشه ...به خصوص اونجا میوون اونهمه هم جنس... که هر کدوم یه مجنون داشتن و دیدنشون تو دلم تنهاییو صد چندان می کرد .... و با تو به این علت شروع کردم که دلم می خواست به خودم بقبو لو نم که به جز تو دیگرانی هم هستن که خیلی بهترن و حداقل منو به خاطر اونچه هستم سرزنش نمی کنن... ولی مسخره اینجاست که با وجود همه تفاوت هایی که در ظاهر زندگیتون دیده می شد باطنا درست مثل هم رفتار کردید ... با یه سناریو مشابه...واین سناریومشابهباعث می شه که من اصلا توانایی اینو نداشه باشمکه ادامه بدم ... برم جلو .... مثل اینکهبه پاهاموزنه ده تنی بستن .... خیلی خسته ام ... خیلی ....